![]() |
![]() |
|
|
برای اولین سال پرواز آریانای عزیز دور یکدیگر جمع شده ایم :
جمعه ۱۶/۱/۸۷ ساعت ۱۶ تا ۱۸ گلستان ۳۱ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:21 توسط آتنا |
|
|
کجایی آریانای گلم؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 20:59 توسط آتنا |
|
|
به تو نزدیکترم می دانم
یک دو روز دیگر از همین شاخه ی لرزان حیات پرکشان سوی تو می آیم باز دوستت دارم بسیار هنوز
دلم برات تنگ شده آریانای مامان
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:3 توسط آتنا |
|
|
سه ماه پیش همچین روزی دختر
کوچولوی
من در حالی
که دستش در دست من بود با این دنیا
وآدمهایش وداع
کرد.
آریانای مامان خیلی دلم برات تنگ شده
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 16:7 توسط آتنا |
|
خدایادیگر اشکهایم هیچ اثری در دلت ندارد؟در حسرت دیدن آریاناپرپر شدم پس تو به جای من مراقب آریانای کوچولوم باش . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:16 توسط آتنا |
|
چهل روز از پرواز فرشته کوچولو فاطمه زهرای عزیز به بهشت می گذره خداوندا به خانواده اش آرامشی عنایت فرما تا بتوانند غم از دست دادن اورا قبول کنند. خانواده آریانا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 14:46 توسط آتنا |
|
کاش پیش مامان بودی گلم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 22:53 توسط آتنا |
|
فرشته کوچولوهای گلستان سی و یکم چقدر خوشحالند وبه دور فرشته ای به زیبایی خورشید به رقص وپایکوبی مشغولند ویک صدا فریاد می زنند شیده جان تولدت مبارک ماهم با فرشته کوچولوها هم صدا می شویم و میگوییم شیده جان تولدت مبارک مادربزرگ آریانا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 19:59 توسط آتنا |
|
|
بسمه تعالی
آریانامجیدی یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یه شهر خیلی بزرگ بود پر از آدمهای جورواجور.یه گوشه از این شهر بزرگ یه زایشگاه بود به اسم مادران روز27 آبان سال1382 اون روزی که خورشید گیس طلایی بیشتر از هر روز دیگه خود نمایی می کرد وقتی که عقربه های ساعت تیک تاک کنون اعلام کرد ساعت 9:15 صبحه همراه چند تا بچه دیگه خدا یکی از فرشته هاشو راهی این دنیا کرد و اون رو سپرد به دست مهربون یه پدر ومادر زمینی. همه خندون اومدن تا صورت نازشو ببینن همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه.... تا اینکه خبر دادن فرشته ما که مامان وبابا اسمه شو آریانا گذاشته بودن باید مدفوع می کرده اماهنوز.... همه هراسون شدن که نکنه آریانا کوچولوی ما روده نداره واون روکه 30 ساعت بیشتر از عمرش نگذشته بود رو راهی اتاق عمل کردن وقتی به شکر خدای مهربون سالم از اتاق عمل بیرون اومد فهمیدن که آریانا کوچولو به پروتئین حیوانی حساسیت شدیدی داره نه مشکل دیگه خلاصه سالها از پی هم می رفت وآریانای ما بزرگ وبزرگ تر می شد اما در آرزوی تمام خوراکی هایی که دوستاش می خوردن بود اون واسه حساسیتش نتونست ماست .شیر.بستنی .کاکائو. پفک و خیلی چیزای دیگه بخوره اما یه بارم دم نزد که یه وقت دل مامان وبابا نشکنه واسه دل کوچولوی اون اونقدر پاک و شاد بود که تو دل همه جا داشت کوچیک وبزرگ عاشقش بودن وقتی که قرار بود آریانا بتونه تازه واسه اولین بار معنای عیدو بفهمه وطعم بهار رو بچشه اون موقع که سه سال وشش ماه بیشتر نداشت 29اسفند1385 وقتی پای سفره نشست تا سبزی پلو با ماهی عیدرو بخوره ماهی هم رو حساسیتش اثر گذاشت و اون فقط تونست روز اول عید روبا اطرافیان شادی کنه چون از 2تا9 فروردین که به بیمارستان بره بیحال بود داشت واسه آخرین روزا دلبستگی های دنیویشو میدید نهم که رفت بیمارستان علی اصغر رفت تو ICU کهچهارتا فرشته دیگه هم اونجا بودن اون دیگه چشاش فقط به اشک مادر بود وکمر خمیده پدر دل شکسته مادربزرگ ودستای لرزان پدربزرگ گوشاش فقط دعای خاله رو میشنید وناله های دایی رو ونذر ونیازهای تمامیه کسانی که دوسش داشتن 13فروردین1386 بود که دیگه حالش خیلی بد شد خدا جوری همه رو سر راهش قرار داد که دیگه واسه آخرین بار همه رو ببینه همه اون کسایی که به قدهزار سال تو این سه سال وشش ماه بهش دل بسته بودن همه رو واسه آخرین بار دید وقتی که با آمبولانس به بیمارستان میلاد انتقالش می دادن شب سیزدهم بود که فرشته کوچولو رو بیهوشش کردن تا بره زیر دستگاه بنت که بتونه نفس بکشه و اون تو اون حالت موند تا 18 فروردین هیجدهم وقتی صدای اذان ظهر همه جا طنین انداخته بود فرشته ما بالاشو باز کرد و روی همه گلهای رنگارنگ چرخید و چرخید تا که رسید پیش خدا آخه خدا هم دیگه بیشتر از این طاقت دوری این فرشته مهربونش رو نداشت آریانا اومد تا به ما یاد بده که همیشه کنار هم می تونیم شاد باشیم و چشامونو رو همه غمها و سختی ها ببندیم اومد تا به ما ثابت کنه حتی وقتی تو درد و غم داری آب می شی می تونی مرهمی باشی واسه دل شکسته و چشمای گریون مادر. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 0:22 توسط آتنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آریانا کوچولو
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| پیوندها |
|
گلستان 31 (یاد بود کودکانمان که در آسمانند) خاله الناز ساعده جان |
|
RSS
|